سلام...امروز خیلی دلم گرفته همیشه وقتی نزدیکای 6 شهریور می شیم خیلی
دلم می گیره چند سال پیش تو همچین روزی به دنیا اومدم وچند سال دیگه
این موقع زیر خروارهای خاک ارمیدم نمی دونم تو اون دنیا چی؟ارامش دارم
یا نه.. واسم دعا کنید حداقل تو اون دنیا ارامش داشته باشم...نمی دونم چرا ولی
احساس می کنم تو این اسمون به این بزرگی و یا میون این ادمای اهنی حتی
یک ستاره ی کوچیک ندارم...وقتی ستاره من می خواست به وجود بیاد نوری
که خدا به ستاره ها میداد تموم شد و عوضش به ستاره ی من تاریکی مطلق
بخشید...وقتی خدای اسمونا با اون قلم نوک طلایی و جوهر طلایی روی پیشونی
ادما قصه ی شیرین سرنوست رو می نوشت نوبت به من که رسید اون قلم نوک
طلایی شکست و اون جوهر طلایی ریخت و اون وقت خدا یک پر از کبوتر غم
گرفت و با جوهر سیاه روی پیشونی من نوشت این قصه ی تلخ سرنوشت رو...
بهم بگید چی کار کنم....دارم می میرم...اخه چرا سرنوشتم باید انقدر شوم باشه...
آخه خسته شدم از تکراری بودن روزا...از این دنیای پر از ظلم و دروغ...از بی
وفایی آدمای این روزگار..از نامرد بودن روزگار.....خسته شدم ازاین همه گریه
که تنها مونس تنهایی هام شده...دیگه اشکامم از دسته من عاصی شده...آخه
چقدر غمایه دنیا رو تویه دلم بریزم تا کی باید به دلم نوید روزای خوش رو بدم.
..تا کی باید به چشمام بگم اگه فردا از خواب بلند بشی غم ها تموم می شه و وقتی
دوباره چشمامو باز کردم از سنگینی بار غصه ها نتونم بلند شم... دیگه طاقت دیدن
اشکامو ندارم...دلم داره دق می کنه و یک غمخواری ندارم...از گلایه هایه قلبم
خسته شدم ...همه ی وجودم فریاد می زنن خسته شدن ولی چی کار کنم که هیچ
کاری نمی تونم بکنم......تا کی؟ تا کی به خودم امید بدم...دیگه دلم اروم و قرار
نداره... ای دل تنها چیه چشم انتظاری آه, یه لحظه یه دم آروم نداری مثل زمستون
تو حسرت بهاری.. توی آسمون دنیا هر کسی ستاره داره چرا وقتی نوبت ماست
آسمون جایی نداره...واسه من تنهایی درده...درد هیچ کس رو نداشتم هر گل پژمرده ای
رو تو کویر سینه کاشتم.. .دیگه باور کردنم رو که باید تنها بمونم تا دم لحظه ی مردن شعر
تنهایی بخونم
آن کس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد رهگذری بود که
روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش برگها همان آوازی بود که
من گمان می کردم می گوید : دوستت دارم!
................
دیر زمانی است که بارانیم...خاک دلم در هوس بارش است...رشته ی بی رنگ نفسها ومرگ
چون گره ای کور پر از خواهش است...حسرت دیدار تماشای تو...زمزمه ی خستگی راه من
خنده ی پر شوق و هوسناک تو...وسوسه ی بوسه ی پر آه من...سینه ی پر سوز منو روز من
قصه ی مهتاب و شبی ناتمام...دورترین کلبه ی خاموش شعر...روزنه ی عشق نشان روی بام
ترجمه ی بستر تنهاییم...تک سخن گرم تمنای توست...محکمه ی زندگیم ننگ نیست
جرم تو رسوایی فردای توست...بی خبر از راه مرا گم مکن...ترس من از خنجر بیگانه هاست
مهر بیاویز به اندیشه ام...عشق پناه دل دیوانه هاست...
مسافر غم





